مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

تولد خاله زینب و زهرا

خاله زینب و زهرا به مناسبت تولدشون ما رو به رستوران پاچنار(لواسون) بردند. هم خوش آب و هوا بود و هم خیلی خوش گذشت. دست شون درد نکنه. ان شاء الله از خدا میخوایم که کنکور قبول بشن و کلی همه رو شاد و مسرور کننند.     ...
13 بهمن 1391

هفته کاری

یک هفته از رفتن به اداره ام گذشت. شنبه و یک شنبه مشکلی نبود و راحت پیش مامان جون بودی. بالاخره نمیشه گفت سخت برای مامان جون نبود مطمئنا بوده ولی بنده خدا هیچی که نمیگه. متاسفانه دوشنبه صبح که از خواب بلند شدم برای آماده شدن به اداره. باباجون گفت مامان جون رو دیشب برده بیمارستان سرم زده. گفتم چرا؟!؟! گفت : معده درد شدید داشته. خیلی ناراحت شدم. آخه شب قبل هم خودم ناخوش احوال بودم. نمی دونم بخاطر غصه های اخیر بخاطر تنها گذاشتن شما یا چیز دیگه ای بود که فشارم شدید پایین بود. شب که شما نمیخوابیدی مامان جون اومد و با صبر و تحمل زبان زد همیشگیش شما رو خوابوند و وقتی بیدار شدم بهت شیر بدم دیدم خوابی. صبح با شنیدن این خبر میخواستم نر...
13 بهمن 1391

روروئک-شهرآورد

تا یک ماه پیش سوار رورئکم میشدی ولی پریروز که آوردم سوارش بشی تا تو مدتی که اداره هستم اذیت نشی ، ترسیدی. اول نگران شدم. با هم نشستیم کنارش باهات حرف زدم از کل ساختارش. باهاش بازی کردیم یک روز کامل گذاشتم تو پذیرایی باشه تا باهاش آشنا باشی. تا اینکه آخر شب باهاش دوست شدی .حتی فردا ظهرش که بیدار شدی تا چشمت خورد به رورئک گفتی: اه. روز جمعه بازی بین دو تیم پرسپولیس و استقلال بود. خدا رو شکر پدرت اصلا و ابدا اصل فوتبال نیست. ولی جمعه دید شما شلوارت آبی هست و خودش قرمز. گفت تو استقلال و من پرسپولیس. من هم که دنبال سوژه هستم. بدو رفتم و توپ آبی شما رو آوردم. با پدرت شرط کردم که اگر استقلال برد برامون شیرینی بخره. شانس که نداریم مت...
7 بهمن 1391

روز اول کاری

عشقم امروز اولین روز کاری بود و من باید میرفتم اداره. دیشب خیلی شب سختی داشتم. دیگه کی پیش میاد حتی برای یک هفته کامل پیش تو باشم؟ یک ساعت فقط دیشب که تو خواب بودی غرق بوسه ات کردم و اشک ریختم. تو خواب رفته بودی و  من خوابم نمی برد. صبح ساعت 30/6 بلند شدم و حاضر شدم و شیر شما هم ریختم تو شیشه داغ کردم گذاشتم پیش مامان جون. اومدم به شما شیر بدم که یهو فهمیدی لبت رو باز کردی.اشک تو چشمام جمع شده بود.(حتی الان که دارم تایپ میکنم)آروم بلندت کردم بردم پیش مامان جون. وقتی اومدم بیرون. من و آسمون بارونی بودیم. بغل در بغل ابرها میگریستم. چقدر من خودخواهم. برای اینکه حس مادریم تامین بشه تو رو به دنیا آوردم و حالا میزارم...
7 بهمن 1391

شش ماهگی

پسر گلم. شش ماه گذشت. شش ماه از شیرین ترین عمرم گذشت. مادر بزرگ مهربونم رو خدا رحمتش کنه. جمله ای بهم گفت که بعد از 7 ماه از فوتش همیشه تو گوشم زنگ میزنه. همیشه وقتی بهش میگفتم: مادر چقدر دلت شور میزنه؟میگفت بزار مادر بشی. مادر نیست تا ببینه مادر شدم. و چقدر مادر شدن سخته. فهمیدم باید از خودت بگذری. تا آرامش رو به عشقت، نفست و همه زندگیت برسونی. هیچ وقت تو دوران بارداریم برام مهم نبود بچه ام شبیه من باشه یا شبیه پدرش. برام مهم بود سالم باشه و باشه. باشه تا زندگیمون رو رنگین کمونی کنه. خدایا شکرت از بودن پسر گلم تو زندگیمون شاکرت هستیم. باز هم این ماه روز رفتنم به بیمارستان رو مرور کردم. هر چند آخرا زیاد دوران خوبی نداشتم . خدایا کمک کن...
3 بهمن 1391